X
تبلیغات
رایتل
شب سرد
شب سرد




    
عشق



 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاوراما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم

استاد گفت: عشق یعنی همین

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟

استاد به سخن آمد که:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم

استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین



نوشته شده توسط دوست در روز چهارشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1385 ساعت 02:04 ق.ظ

 پیوند |  چاپ |  نظرات [1]
       


آخرین مطالب

وبلاگ 
  ๐ وبـلاگ مـا

  ๐ تمـاس بـا مـا

----------------------------

موضوعات

----------------------------

آرشـیو وبـلاگ

----------------------------

خانه پیوند

----------------------------

پیوند روز

----------------------------

وضعـیت مسنـجر

آرزو 

وحـیــد 

----------------------------

دوسـتـان

شـــــب شـــعـــر

آمـوزش هـک

حـرف دل

بـاغـچـه

بــهــاره

پــری نـاز

آنـاهـیـتـا

رد-موو

My VIeWs

نـوش دارو

عروسک تـو

خدمات رایگان دکتر دیتا

----------------------------

جسـتجو در وبـلاگ


----------------------------

خبـرنـامه وبـلاگ

نام کاربری


----------------------------

تـعداد باز دید کنندگان
کل بازدید ها : 150685